Main image

۱۲م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط اسدزاده

مست نگاهت می‏شوم و رنگ چشمانت را از یاد می‏برم. دوباره باختن آغاز می‏شود.

برچسب ها:

۱۰م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط اسدزاده

تنها..خسته..بی خواب…

برچسب ها:

۸م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط اسدزاده

وقتی یکی نمی نویسد، سه حالت دارد. یا حالش خیلی خوب و خوش خوشان اش است و چرخ گردون دارد بر وفق مرادش می چرخد. یا حالش خیلی بد است و نوشتن دردی ازش دوا نمی کند و یا این که امتحان دارد، متجاوز از سی روز که از صبح خروس خوان تا بوق سگ درگیر است و وقتی هم که برمی گردد آنقدر خسته و درمانده است که غیر خواب به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند چه برسد به وبلاگ نویسی. حالا هم که تمام شده، چند روز ذوق تمام شدنش را داشته و باز چیزی ننوشته.

اگر بخواهم صادق باشم، باید بگویم که نوشتنم اصلن نمی آمد. گاهی از این جا، از نوشتن، از بیان هر آن چه که آن ته ته ها هست، خوشم نمی آید. بعضی وقت ها انگار می روم در یک دوره ی پوست اندازی. ترجیح می دهم یک زمانی را بی خبر باشم از همه، از آن بدتر به طرز غیرقابل توجیهی و بدون هیچ دلیلی، دلم نمی خواهد هیچ کس هم از من خبری داشته باشد. این طوری می شود که هر نشانه ای داشته باشم در سایبرنت از کامیونیتی های اینترنتی گرفته تا گوگل ریدر را تعطیل می کنم. دلم می خواهد همه چیز یک کلید Esc داشته باشد. یک ساعت هایی می رسد که از خودم هم فرار می کنم. خودم را تکه تکه می کنم توی ذهنم، دوباره مثل پازل به هم می چسبانم. ترجیح می دهم تا رسیدن به پوسته ی جدید، نه من کسی را ببینم نه کسی من را. می گذرد بهرحال، بخشی اش را گردن بهار  و تابستان می اندازم و بقیه اش هم باز به گردن همان بهاری که چند سال است همیشه تدر شبهای مهتابی اش ، صدای برگ های سبز خوش رنگش که وقت وزیدن باد به هم می خورند، حرفی تازه برای من نداشته است.

ولی امسال با من سخن گفت..از زندگی حقیقی….ممنونم

برچسب ها:

۷م تیر
۱۳۸۸
ارسال شده توسط اسدزاده

خواب می‏بینم که گریه می‏کند.
از خواب می‏پرم، چشمانم از اشک خیس است.
مدت‏هاست که می‏دانم، “من” دیگر وجود ندارد، جسم من، روح من، قلب من، هیچ چیز و همه چیز.
همه چیز در”او” خلا

برچسب ها:
Comments Off

۲۲م خرداد
۱۳۸۸
ارسال شده توسط اسدزاده
پسرک می‏پرسد شبق یعنی چه؟
حق دارد نداند، آخر فقط کسی که در اوج سیاهی شب، در عمق موهای سیاه او گم شده باشد معنای شبق را می‏فهمد.

پ.ن:باز هم امروز صبح، بالشتم را محکم بغل کرده بودم، نمی‏دانم معنای روانشناسانه‏اش چیست؟ تنهایی بیمارگونه یا وفاداری تحسین برانگیز

برچسب ها:
Previous